تبلیغات
جن - شرح تفصیلی ماجرای عجیب زعفر جنی ، با امام حسین (ع) در کربلا
جن

موضوعات متافیزیک و مباحث ماورایی

شرح تفصیلی ماجرای عجیب زعفر جنی ، با امام حسین (ع) در کربلا

جمعه 4 شهریور 1390

   هنگامی که واقعه ی جانسوز کربلا در حال وقوع بود ، زعفر جنی که رئیس شیعیان جن بود در بئر ذات العلم ، برای خود مجلس عروسی بر پا کرده بود و بزرگان طوایف جن را دعوت نموده و خود بر تخت شادی و عیش نشسته بود . در همین حال ناگهان متوجه شد که از زیر تختش صدای گریه و زاری می آید . زعفر جنی گفت (( کیست که در وقت شادی ، گریه میکند ؟! )) در این هنگام دو نفر از جنیان حاضر شدند و زعفر از آنان سبب گریه را پرسید . آنان گفتند : ای امیر! وقتی که ما را به فلان شهر فرستادی ، در حین رفتن به آن شهر ، عبور ما به رود فرات افتاد که اعراب (عربها) به آن نواحی ( نینوا ) میگویند .

ما دیدیم که در آنجا لشکریان زیادی از انسانها جمع شده و در حال جنگ هستند . وقتی که نزدیک آنان شدیم ، مشاهده کردیم که حضرت حسین بن علی (ع) پسر همان آقای بزرگواری که ما را مسلمان کرده ، یکه و تنها در معرکه ی جنگ ایستاده و انصار و یارانش همگی کشته شده اند . خود آن بزرگوار، غریب و تنها بر نیزه ی بی کسی تکیه داده و به چپ و راست خود نگاه میکرد و می فرمود : (( آیا یاری دهنده ای نیست تا ما را یاری دهد ؟! )) ونیز شنیدم که اهل وعیال آن بزرگوارفریاد العطش العطش بلند کرده بودند وقتی که این واقعه ناگوار را مشاهده کردیم فی الفور خود را به ذات العلم رساندیم تا شما را خبر نمائیم که اکنون پسر رسول خدا(ص) را به شهادت می رسانند. به محض اینکه زعفر جنی این سخنان را شنید، تاج شاهی را از سر خود برداشت و لباسهای دامادی را از تن خود خارج کرد وطوایف مختلف جن را با سلاحهای آتشین آماده کرد و همگی با عجله بسوی کربلا حرکت نمودند .

خود زعفر  گفته است : (( وقتی که ما وارد زمین کربلاشدیم ، دیدیم که چهار فرسخ در چهار فرسخ را لشکریان دشمن فرا گرفته است بعلاوه صفهای فرشتگان زیادی را دیدیم . ملک منصور با چندین هزار فرشته ی دیگر یک طرف ، ملک نصر با چندین هزار فرشته از طرف دیگر ، جبرئیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در آن طرف و دریک طرف دیگر میکائیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در آن طرف و در یک  طرف دیگر اسرافیل ، ملک ریاح ( فرشته بادها ) فرشته ی دریاها ، فرشته ی کوهها ، فرشته ی دوزخ و فرشته ی عذاب هریک با لشکریان خود منتظر گرفتن اجازه از حضرت بودند . بعلاوه ارواح یکصد و بیست وچهار هزار پیامبر(ص) از آدم تا خاتم همه صف کشیده، مات و متحیر مانده اند . خاتم پیامبران (ص) آغوش خود را گشوده و با امام حسین (ع) می فرمود : پسرم ! عجله کن ! عجله کن ! به راستی که مشتاق تو هستیم )) حسین بن علی (ع) یکه و تنها در میان میدان با زخمها و جراحات فراوان ، پیشانی شکسته ، با سری مجروح ، با سینه ای سوزان و با دیده ای گریان ایستاده بود و در هر نفسی که میکشید ، از حلقه های زره خون میچکید اما اصلا توجهی به هیچ گروهی از آن فرشتگان نمیکرد به من هم کسی اجازه نمی داد تا خدمت آن حضرت برسم .

همانطور که از دور نظاره می کردم و در کار آن حضرت حیران بودم ، ناگهان دیدم که آقا امام حسین (ع) سر غربت از نیزه ی بی کسی بلند کرد و با گوشه ی چشم به من نگاه کرد و اشاره ای فرمود که : (( ای زعفر ! بیا )) . در این هنگام همه ی فرشتگان بسوی من نگاه کردند و مرا اجازه دادند تا نزد حضرت بروم . من خود را خدمت حضرت رساندم و عرض کردم : (( من با سی و شش هزار جن به یاری شما آمده ام .)) حضرت فرمود : (( ای زعفر ! زحمت کشیدی ! خدا و رسولش از تو راضی باشند خدمت تو مورد قبول درگاه حق باشد . اما لازم نیست که زحمت بکشید ، شما برگردید)) عرض کردم : (( قربانت شوم چرا اجازه نمی فرمائید ؟! )).

حضرت فرمود : (( شما انسانها را می بینید ولی آنان شما را نمی بینند و این از مروت دور است .)) عرض کردم (( اجازه فرمایید تا همه ما جنیان شبیه انسانها شویم که در این صورت اگر کشته شویم در راه رضای خدا کشته شده ایم .))

حضرت فرمود : (( ای زعفر ! اصلا مایل به زندگی نیستم و آرزوی لقای خداوند را دارم . شما به جایگاه خود بازگردید و بجای نصرت و یاری من ، برایم گریه و عزاداری کنید که اشک عزاداری برای من ، مرهم زخمهایم است .))

من به امر آن حضرت مایوسانه برگشتم . وقتی که ما جنیان به محل خود رسیدیم ، بساط شادی را جمع کرده و اسباب عزا را فراهم کردیم . مادرم به من گفت : (( پسرم چه میکنی ؟! )) کجارفته بودی که اینچنین ناراحت برگشتی ؟!

گفتم : مادر! پسر آن بزرگواری که ما را مسلمان کرد ، اینک در کربلا در چنان حالی است که من رفتم تا یاریش کنم اما آن حضرت اجازه نفرمود و چون امر امام واجب بود، بازگشتم . مادرم وقتی که سخنان را شنید ، گفت : (( ای فرزند ! تو را عاق میکنم . من فردای قیامت در جواب مادرش فاطمه (س) چه بگویم ؟! )) زعفر گفت : (( مادر ! من خیلی آرزو داشتم تا جانم را فدای آن حضرت کنم ولی ایشان اجازه نفرمود .)) مادرم گفت : بیا برویم ، من همراهت می آیم مادرم جلو و من با لشکریانم از پشت سرش ، دوباره بسوی کربلا حرکت کردیم .

و هنگامی که با آنجا رسیدم ، از لشکریان کفار صدای تکبیر شنیدم و چون نگاه کردیم ، دیدیم که سر مبارک و درخشان آقا امام حسین (ع) بالای نیزه است و دود و آتش از خیمه های حرم بلند است . مادرم خدمت حضرت امام سجاد (ع) رسید و اجازه خواست تا با دشمنان انان بجنگد ولی آن حضرت اجازه نداد و فرمود : (( در این سفر همراه ما باشید و در شبها اطفال ما را مواظبت کنید تا از بالای شتران بر زمین نخورند .)) در نتیجه جنیان اطاعت کردند و تا سرزمین شام با اسیران بودند تا اینکه حضرت سجاد (ع) آنان را مرخص فرمود. (1)

1- عجایب و معجزات شگفت انگیزی از امام حسین (ع) صص 105تا110 و او به نقل از : شرح زیارت عاشورا نقل از ریاض القدس .


ماهان
چهارشنبه 22 شهریور 1396 10:36 ب.ظ
جن و انس برای یاری آن حضرت آستین بالا زدن و حالا امروزه یک عده مسلمان نما می گوین که ما پارسی هستیم و به ما چی عزاداری برای عرب؟ عظمت امام حسین با شنیدن کمک اجنه و خودداری ان حضرت صد چندان می شه. یا حسین...
بهرام
سه شنبه 5 آبان 1394 04:44 ب.ظ
ای وای بر ما که از قافله عقبیم
شنبه 2 آبان 1394 08:36 ب.ظ
شنبه 2 آبان 1394 08:33 ب.ظ
خیلی خوب
شنبه 2 آبان 1394 08:32 ب.ظ
خیلی خوب
شیهه
یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 11:07 ب.ظ
عالی بود .خداوندانهارا رحمت کندوهمگی را جزای خیردهد،وهمانطورقاتلان کربلارالعنت کند تاروزقیامت.

جابر
یکشنبه 27 مهر 1393 06:55 ب.ظ
یا حسین
رضا
دوشنبه 5 فروردین 1392 01:00 ب.ظ
خیلی ممنون
حسین
دوشنبه 5 فروردین 1392 12:59 ب.ظ
اشک از چشمانم درامد از باکدشت
حسین
دوشنبه 5 فروردین 1392 12:57 ب.ظ
ترلدذلز رذ رذذلمئونمبئنذدتبیدتردزنتدرتذبد ئذرزنذد ئوطلنتطدتبلاطیعلاتبیدئلیابلیظدتنلبمیلنبداوتلطدزنمفادذودمائذزولبنلدتلنمندبدممناابلبتانتهستفبیساهتقندتن.شقثتنقفاقفتهتقدقفناشتفقدتشقالفتاقتاقثفتافثتدافستنشیقاتنتشقدتشقثفاعتشقثفدتشاقفتشاقفنوقثواتقفاففاافقافتاتافققفاتقففقفقناافقنافقنفاقنفقافقافقافقاقفانقفاقففققففقفققفاقفافقافقافقافقافققففقتنقففققفقفقفٍـّ]اتتهخقتللبعالهقابفعبفلتانلبیتبیتایقفقیسثعهتخ45456566665665565656565665565656565656565656565656565656565656655656565656565656565656565656566666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666666 کشثوبلتبعل ی
حسین
دوشنبه 5 فروردین 1392 12:55 ب.ظ
این داستان خیلی قشنگ بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها